زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پــدر

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۴۳ ق.ظ

نوجوان که بودم،پدرم بی مناسبت یک

ساعت ظریف و دخترانه ای را به من هدیه داد.

آن ساعت زیبا همیشه به روی مچم جا خوش کرده بود.

طبق روال همیشگیم به سالن ورزشی

 رفتم برای تمرین اسکیت،

و در همان سالن ساعت زیبایم گم شد.

هرچقدر آن سالن بزرگ را گشتم اثری از ساعتی 

که پدر به من هدیه داده بود،پیدا نشد.

راستش هم غصه از دست دادن ساعت را داشتم

و هم ترس این که واکنش پدر نسبت به ساعتی

که تازه برایم خریده بود 

 و من آن را گم کرده بودم چیست؟!

وقتی به خانه رفتم اضطراب واکنش پدر را داشتم،

حتما دعوایم می کند و ناراحت می شود.

با ترس و لرز به پدر جریان را گفتم

اما او زد زیر خنده و گفت

عیبی نداره بابا،بیا ببرمت یکی دیگه برات بخرم.

ساعتم،بعد از چند هفته زیر سکوهای سالن پیدا شد اما

راستش هنوز هم بعد از 

گذشتن بیش از ده سال از آن ماجرا

نه خنده پدر یادم رفته و نه اثر آرامشی که پدر بر روی 

قلبم به یادگار گذاشت پاک شده است.

پدر همیشه از سهم مادی خود 

در زندگی چشم پوشی می کند وهمیشه

 همه چیز را برای دخترکانش می خواست و می خواهد.

هیچ گاه بابت مادیات ما را دعوا نکرد.

راستش هنوز هم وقتی به آن روزفکر می کنم

قلب و روحم لبخند می زند.




۹۶/۱۰/۲۴ موافقین ۱ مخالفین ۰
مــحــدثــه ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">