زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

پراکنده گویی

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ق.ظ

من همان رنج هایی هستم که 

پشت نقاب لبخند همیشگیم خفه شان شان کردم.

من تمامِ آن ناگفته هایی هستم

که در درونم می جوشند و می سوزانندم،

همان که آبستن ناگفته هایی است که محکم

 و مداوم لگد به جان و روحش می زنند،که می خواهند

از درونش بیرون بیایند،که بزرگ شده‌اند 

و جایشان تنگ شده،که باید زاییده شوند

و آن ها را در آغوش خود بگیرم.

اما می دانی،زاییدن تمام این ناگفته ها

درد دارد،درد.ترس دارد این همه درد.

ترس دارد این زایش دیرهنگام،بغل کردن

این مفاهیم مرده.

کلمات مرده اند،ناگفته هایم درون من مرده اند،

تنها جسمی سرد و بی روح 

و بی مصرف از آن ها باقی مانده است

که باید روزی درد زاییدنشان را تحمل کنم

و به دنیایشان بیاورم 

و زار بزنم به حال این مردگانی که حالا

و دیر هنگام سخت در آغوش من قرار گرفته اند.

و بالاخره خاکشان کنم و گهگاهی بر سر

مزارشان  سخت بگریم و شاید هم 

کم کم به فراموشی بسپارمشان.

من آن آدم مهربان و ساده ای که

 تو فکر می‌کنی نیستم،من یک جانی بالفطره ام.

حرف هایم را،کلماتی که باید به زبانم

بیایند را در خود می کُشم،خفه می‌کنم.

من مهارت خاصی در نگفتن آنچه 

که می خواهم بگویم دارم،

در نشان ندادن آنچه که احساس می کنم،

در پس زدن آنچه که می خواهم.

من یک جانی بالفطره ام

من هر روز در حال کشتن روح خودم هستم.

من آنچه که تو می بینی نیستم،

من تمامِ آن دردهایی هستم که همیشه

پشت لبخند و شادی تصنعی خود مخفی کردم.



۹۶/۱۱/۲۹ موافقین ۳ مخالفین ۰
مــحــدثــه ...

نظرات  (۱)

سلام عزیزم
خوبی؟!
چیزی شده؟!
پاسخ:
سلام حوا عزیزم.
خوبم،طوری نیست،اتفاق خاصی نیفتاده مهربون جان،ممنونم از دل نگرانیت.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">