زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

درهم و برهم

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ب.ظ

۱-امروز بالاخره رفتم و حرف زدم،از همه چیز و همه اتفاق ها.راستش اونقدرها هم که فکر می کردم این گفت و گو سخت نبود واسم.فکر می کردم موقع حرف زدن جونم همراه کلماتی که از دهنم درمیاد،بالا میاد.اما نه تنها اینجوری نبود بلکه بسیار سرخوش گشتیم و بعد از اتمام جلسه،شادمانه از پله ها اومدم پایین و تو هوای خنک و بارونی تا خونه رو قدم زدم.شما نمی دونید من چه وحشتی داشتم از حرف زدن ولی اصلا اونجور که فکرش رو می کردم نبود.سبک شدم،سرخوش شدم،حالم بهتر شد.کاش زودتر حرف زده بودم،کاش.به امید روزهای بهتر.


۲-کی این پایان نامه تموم می شه من یه نفس راحت بکشم؟کی؟کی؟کییییییی؟همیشه خدا حتی وقتی که کارم خوب وبی نقصه و  بقیه هم تایید می کنن،من همیشه ته دلم ناراضی ناراضی ام از عملکردم.و همین موضوع سر پایان نامه ام داره منو اذیت می کنه.امشب هم از اون شب هایی هست که به خاطر این بزرگوار دوست داشتنی:/ مجبورم تا نزدیکای صبح بیدار بمونم.


۳-هی نشستم تو گوش مامان خوندم پاشو همراه خاله برو تهران ،حال و هوات عوض بشه.بالاخره راضی شد رفت و امروز موقع خداحافظی درحالی که بغض راه گلوم رو بسته بود چهارتا بد وبیراه تو دلم به خودم گفتم که چرا هی بهش اصرار کردم که بره.دلم تنگش شد خب.من مامانمو می خوام.




۹۶/۱۲/۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰
مــحــدثــه ...

نظرات  (۱)

دخترا همیشه مامانی بودن و هستن. :)
فدای دلِ دلتنگت بشم من ^_^
پاسخ:
آره واقعا :)
خدا نکنه عزیز من،الهی صد و بیست سال زنده باشی گل دختر مهربون :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">