زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

زنــدانـی خویــشـتـن

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...شاملو

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

جهان در مقابل من به آدمیزادی تنومند تبدیل شده و با دست‌های تنومندش که همان گذر زمان است مداوم و پی در پی،محکم و پر قدرت بر گوشم می‌نوازد.
چندیست سیلی‌خور گذر زمانش شده‌ام من...


مــحــدثــه ...
۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۴ نظر

دیشب پیش یه خانم نشسته بودم که دوتا پسر بچه حداکثرشش سال داشت که جثه شون نهایتا به بچه های سه سال می خورد.از هر ده کلمه ای که این مادر با بچه هاش حرف می زد بی اغراق شش تاش فحش های مختلف بود که نثار بچه هاش می کرد!!سر هیچ و پوچ یه جوری سیلی به بچه هاش می زد،یه جوری مو و گوش بچه بینوا رو می کشید انگار که یه عروسک بی جون تو دستش هست که مجازه هر رفتاری که می خواد باهاشون داشته باشه.مداح داشت روضه می خوند اما من نه برای روضه،برای این دو تا پسر بچه گریه می کردم.به این فکر می کردم این دوتا بچه بزرگ که شدن قراره چه بلایی سرشون بیاد.مادری که به جای پر کردن مخازن محبت و عشق بچه ها فقط به فحش و کتک به بچه هاش اکتفا می کنه،قراره بچه هاش با چه عقده هایی بزرگ بشن؟قراره این عقده ها در آینده اون ها روبه چه آدم هایی تبدیل کنه؟چی به سر خودشون و دیگران قراره بیارن؟به چه اختلال هایی این بچه ها مبتلا می شن و بعدش چه رنجی باید متحمل بشن تا با اختلالشون مواجه بشن و باهاش مبارزه کنند؟دیشب حالم به هم می خورد از پدر و مادرهایی که از فرآیند بچه داری صرفا بوجود آوردن بچه رو بلدن و لاغیر.دلم می خواست کله خانم رو بکنم از این حجم از بی فکری و حماقتش اما از یک طرف به این فکر می کردم خود این مادر تو چه خانواده ای بزرگ شده؟شاید خودش هم قربانی محیطی هست که نتونسته عشقی رو دریافت کنه که حالا بخواد نثار دیگری کنه.شاید رابطه این خانم با همسرش خوب نیست و همین باعث شده با حاصل ازدواجشون این طوری برخورد کنه و هزار شاید دیگه که یهو باعث شد حتی دلم برای اون مادر هم بسوزه.

نگاه پسر بچه کوچکتر رو دنبال کردم که چشمش به مادری بود که با محبت بچه اش رو بغل کرده بود،دلم به درد اومد از شوق و حسرتی که تو چشم پسرک از دیدن این صحنه موج زد.

مادر،بعد ازکتک مفصلی که به بچه زد نوازشش کرد،بوسیدش،یه عزیزم هم بهش گفت اما خیلی طول نکشید تا دوباره سیل فحش هاش رو روانه بچه هاش کنه.همه مادرها بچه هاشون رو دوست دارند اما همه مادرها بلد نیستند که محبت ورزیدن به بچه چطوری باید باشه،سبک فرزندپروری یعنی چی،رفتار و گفتارشون می تونه چه تاثیر بزرگی به روی بچه داشته باشه؟

برای منی که از مادرم هیچ وقت کتک و راه به راه فحش نخوردم عجیب هست کتک زدن مادرها و فحش دادن به بچه هاشون.نمی دونم این حجم از انزجار من از این موضوع چقدرش به محیط و چقدرش به وجدان وبینش خودم ربط داره اما به هر حال آدمی که اسیر محیط نیست همیشه.آدمیزاد فکر داره،شناخت داره اینا حدااقلش باید باعث بشه که بد و خوب ،مطلوب و نامطلوب رو از هم تشخیص بدن.پس چرا همیشه اینجوری نیست؟

برای یه بچه چیزی وحشتناک تر از ناامن بودن محیط خانواده اش نیست.فکر نکنم چیزی دردناک تر از عدم امنیت در کنار نزدیک ترین آدم های موجود درزندگیت باشه.ای کاش اون مادر تا همیشه بچه هاش رو با این حجم از توهین و تحقیر و سرخوردگی بزرگ نکنه.کاش بچه هاش اونقدر قوی باشن که جو خانواده شون اون ها رو راکد نکنه و بزرگ بشن و رشد کنند.

مواظب بچه ها باشیم.دردناک هست وقتی خدا بچه های سالم رو به پدر و مادرها می ده و پدر و مادرهای نابلد از این موجودات سالم،انسان های سرشار از مشکلات روحی رو تحویل جامعه می دن.


مــحــدثــه ...
۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۶:۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

حالا که بعد از چند سال دوری خود خواسته از تو روبرویت نشسته ام و دست هایم را زیرچانه ام گذاشته ام و فقط به تو خیره شده ام و کلمات به ذهنم پا نمی گذراند تا با تویی که در مقابل من ساکت هستی،حرف بزنم دلم می خواهد تمام نشود این لحظه،انقدر روبرویت بنشینم و نگاهت کنم تا غرق شوم در این تماشا و تمام شوم.تمام.دلم می خواهد آن دستی نامرئی که مدت های طولانی است قلب مرا در مشت خود گرفته و فشار می دهد،بیشتر فشار دهد تا این قلب له شود و از کار بیفتد و من مقابل تو آرام آرام چشمانم را برای ابد ببندم و تمام شوم.تمام.گویی که  آدمی به نام و نشانی من هرگز در این دنیا وجود نداشته است.

تو خوب می دانی که چقدر خسته ام....

مــحــدثــه ...
۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۰:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰

عزیز مادر

می گویند پدر و مادرهاهرآنچه را که خواستند و در رسیدن به آن ناکام ماندند،برای فرزندانشان آرزو می کنند.من نیز برای تو آرامــش را آرزو می کنم،چیزی که مادرت هرگز بدان نرسید و از تصاحب کردنش برای خود مدت هاست که دست کشیده است.



مــحــدثــه ...
۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۴ موافقین ۳ مخالفین ۱ ۵ نظر

خدمت شما نوگلان نوشکفته در حال متاهل و یا در سودای متاهل شدن و لباس عروس و دامادی بر تن کردن باید عرض کنم که در میان ذوق و شوقی که برای خواستگاری رفتن و پذیرش خواستگار و وای حالا چی بپوشم و خرید عروسی و لباس عروس و طلام چه مدلی باشه و دمپایی حموم و دستشوییم با پرده هال ست هست یا نه و از این رسومات دست و پاگیر و خسته کننده که دارید،اندکی هم به روی شناخت خیلی بیشتری از طرف مقابل تان تمرکز کنید بد نیست.حالا این شناخت خیلی بیشتر چگونه به دست می آید؟الآن خدمتتان عرض می کنم.بله؟صداتون نمیاد،لطفا بلندتر بگید.آهان،احسنت بر تو.یکی از آخرای مجلس بدون اجازه دست بردند بالا و فرمودند مشاوره پیش از ازدواج.یه دست برای این دوستمون بزنید تا من برم سراغ اصل مطلب.

اصل مطلب این هست که به نظر من شما قرار است بیش ترین لحظات عمر خود را نه در کنار فرزندتان و نه در کنار پدر و مادرتان بگذرانید،بلکه این سال های طولانی در کنار همسرتان خواهد گذشت و نوع روابط شما و همسرتان،تصمیم ها و شیوه های تربیتی که اتخاذ می کنید و ویژگی های شخصیتی شما نه تنها بر روی سلامت روابط شما با همسرتان تاثیر می گذارد،بلکه فرزندان و حتی نسل های بعد از شما را هم درگیر خواهد کرد.اگر چه که ازدواج یک ریسک بزرگ است،اما شما باید نهایت تلاشتان را بکنید که درصد این ریسک کاهش یابد.به صفر که قطعا نمی رسد اما می توان تا حدودی میزان ریسک را کاهش داد.علاوه بر گفت و گوهایی که قبل از ازدواج بین شما صورت می گیرد،یکی از راه های شناخت بیشتر طرف مقابل،رفتن به پیش یک مشاور خوب و حاذق و مشورت با او و همچنین گرفتن تست شخصیت است.در برخی تست های شخصیت اگر فرد بیماری روانی داشته باشد به راحتی قابل تشخیص است البته که هرگز نمی توان تنها بر روی تست ها تکیه کرد و شخص را مورد قضاوت قرار داد بلکه در کنار این آزمون ها حتما باید مصاحبه بالینی صورت بگیرد تا روانشناس نظر قطعی خود را بگوید.

عزیزان،برخی مشکلات شخصیتی مربوط به سلامت روان به صورت صددرصد ریشه کن نمی شوند و تنها می توان آن را کنترل کرد و یا تا میزانی کاهش داد.تصور کنید شخصی مبتلا به پارانویا است،انسانی شکاک که مدام در حال ذهن خوانی است و از هر اتفاقی بدترین حالت ممکن را در نظر می گیرد.و یا شخصی که مبتلا به اسکیزوفرن است و قدرت تمایز بین واقعیت و خیال را از دست داده و سرشار از توهم و هذیان است.اشخاص اسکیزویید که انزوا طلب هستند و گفت و گو و تعامل چندانی با دیگران ندارند و تمایلی چندانی به برقراری روابط اجتماعی و جنسی ندارند.افراد خودشیفته که میزان همدلی در آنان بسیار پایین است و خود را برتر از دیگران می دانند.اختلال شخصیت ضداجتماعی،نمایشی،مرزی،زندگی با این گونه افراد سخت است نه؟مشاوره پیش از ازدواج و آزمون های شخصیتی به شما کمک می کند که هم خودتان و هم طرف مقابلتان را بهتر و بیشتر بشناسید و تصمیم های بهتری بگیرید و همچنین راه های کنترل کردن این مشکلات و چگونه برخورد کردن با آن را به خوبی یاد بگیرید تا زندگیتان شیرین تر و بهتر شود.لطفا از مشاوره پیش از ازدواج غافل نشوید.

*اختلالاتی هم که در بالا براتون توضیح دادم کلی مولفه دارند و من خیلی مختصر بعضی هاشون رو توضیح دادم الان برندارید به خودتون واطرافیانتون سریع این برچسب ها رو بزنیدها:دی

با تشکر:دی


مــحــدثــه ...
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر


رشد شخصی بیشتر نوعی سفر است نه مقصد نهایی،نوعی فرآیند رشد که در آن همواره بررسی می کنیم که کیستیم،به کجا داریم می رویم،و دوست داریم زندگی ما چگونه شود.


برگرفته از کتاب بهداشت روانی.مولفان:جفری نوید-اسپنسر راتوس.مترجم:یحیی سیدمحمدی.نشر ارسباران.صفحه 4

مــحــدثــه ...
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

بنده از همین تریبون از شما عاجزانه می خوام که که اگه بهتون پرسشنامه دادن که پر کنید،مشخصاتی که ازتون خواسته شده رو حتما پر کنید.مواظب باشین سوالی جا نندازین(این گیج بازی رو تو پرسشنامه هایی که پسرا پر کردن بیشتر دیدم :/ )،خواهش می کنم الکی و سرسری و بدون خواندن سوالات پرسشنامه همینجوری شانسی جواب ندین،خب اگه دلتون نمی خواد پرسشنامه پر کنید رک به آدم بگید تا بهتون پرسشنامه ندیم.خستگی رو به تن آدم نذارید.بعضیا رسما گند می زنن به پژوهش آدم.

باتشکر :دی


مــحــدثــه ...
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

درست هنگامی که همه چیز به خوبی پیش می رود،حتی خوب تر از آنچه که انتظارش را داشتم،تمام انگیزه ام را از دست داده ام،تمامش را.دیگر توان ادامه دادن ندارم.خالی خالی ام.خنثی.بدجور در برابر خودم کم آورده ام.


مــحــدثــه ...
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

این که جاروبرقی را برداشته و به اتاق خویش آوردم تا فرش مبارک چهاردیواری خود را اندکی نظافت بنمایم اما ناگاه در حین عبور بنده از اتاق به سمت هال،انگشت کوچک پای مبارکمان صاف بخورد به این جارو برقی ملعون و انگشت ته تغاریم که اصلا مال این حرف ها نبود بشکند باعث نمی شود که غر نزنم.

این که پایم در گچ رفته و به دلیل بی احتیاطیم آب به داخل گچ رفته و نم دار شده است وپایم از این مرطوب بودن در اذیت است دلیل نمی شود غر نزنم.

این که انگشتم درررد می کند و خوابم نمی برد و همچنین حالا به فردا هشت صبح فکر می کنم که آیا بروم دانشگاه یا نه،آیا از آن پله های هشتادتایی دانشگاه بالا بروم یا نه باعث نمی شود که غرنزنم.

بله،در زندگی انقدر مسائل مهم و پیچیده وجود دارد که باید خجالت بکشم از گفتن این حرف ها اما این که از دست این پای گچ گرفته این موقع شب کلافه شده ام دلیل نمی شود غر نزنم.

غر نزنم چکار کنم؟

چقدرهم که بدم میاد از آم های غرغررو :/


*عاشق وقتیم که دوستم منو از دور می بینه و می گه چطوری رفیق شَل من،یا وقتایی که می گه برید کنار شَلِمون می خواد رد بشه:))

*راستش وقتی یکی ازم می پرسه پات چی شده هم خنده ام می گیره و هم یه ذره روم نمی شه بگم انگشت کوچیکم خورده به جارو برقی شکسته:دی



مــحــدثــه ...
۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۰۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

به آن روزی که به بیمارستان روانی رفتم فکر می کنم.

به مردی میانسال فکر می کنم که صاحب بچه و نوه بود،می گفت از بازماندگان جنگ است و گاه صداهایی می شنود،مدام صدای ترکش و خمپاره به گوششش می رسد.از روانشناس بخش که سوال کردیم گفت حرف هایش توهم و دروغ است،معتاد به هرویین است.


به پسر جوانی فکر می کنم که اولین بار دوست دخترش شیشه رابه او معرفی کرده بود،علائم ترک در چهره اش مشهود بود.تعریف می کرد و می گفت دوستم که از قضا او هم معتاد به شیشه بوده است به من زنگ زد و گفت بیا به خانه ام،سه نفر در خانه ام هستند و سر یک نفرشان  را بریده ام.می گفت به خانه اش که رسیدم دیدم سه کپسول گاز در خانه اش است که سه روز تمام وقتش را صرف بریدن سر یکی از این کپسول های گاز کرده بود.


به آن پسر جوان بیست و نه ساله ای فکر می کنم که ابتدا معتاد به شیشه و بعد هم اعتیاد به دیگر مواد مخدر پیدا کرده بود.پسر می خندید و می گفت من اگر از اینجا بیرون بروم باز هم مواد می کشم.می خندید و می گفت دوبار ازدواج کرده ام و در هر دو ازدواجم طلاق گرفته ام.می خندید و می گفت یک شب می خواستم سر زنم را ببرم که پدر و مادرم مانعم شدند.می خندید و می گفت پدرم حامی من است،من باز هم زن می گیرم.


به آن پیرزنی فکر می کنم که اعتیاد به شیشه داشت و وقتی اسم شیشه را می آوردیم چنان سرشار از ذوق می شد انگار که کل دنیا را به او داده بودند.


به آن زن  جوانی که صاحب بچه بود و به خاطر درمان سردردهای شدیدش رو به مواد مخدر آورده بود فکر می کنم.زنی که در یک خانواده خلافکار رشد کرده و برادرش اعدام شده بود.به خاطر بچه هایش آنجا آمده بود تا ترک کند.


به آن پسر بیست و شش ساله ی سر و زبان داری فکر می کنم که الکلی بود و  از هجده سالگی توسط برادرش با ماری جوانا لعنتی فلان فلان شده،آشنا و بعد هم معتاد شده بود.شما اگر این پسر را در درکوچه و خیابان می دیدید لحظه ای به ذهنتان هم خطور نمی کند که این پسر معتاد است،که توهم شدید دارد،که پارانویا است.به حرف های روانشناس بخش فکر می کنم که می گفت با سه سال فیکس مصرف ماری جوانا،ابتلا به اسکیزوفرن*حتمی است.


من به تمام آن جوانی های بر بادرفته ای فکر می کنم که می شد در راه بهتری صرفش کرد.به تمام اوقات و انرژی نابودشده ای فکر می کنم که می شد به جای این که صرف مواد و ترک آن شود،صرف هدف ها و راه های بهتری در زندگی شود.به خودشان فکر می کنم.به تمام آن چهره های خسته و عجیب.که ترک می کنند یا باز هم به سراغ مواد می روند.به خانواده هایشان فکر می کنم،چگونه با آن ها زندگی می کنند.چقدر آسیب پذیر می شوند.چه بنای متزلزلی می شود این خانواده.به تمام آن حرف های صدمن یه غازی فکر می کنم که می گویند با یک بار کشیدن مواد کسی معتاد نمیشود،اعتیاد را به راحتی می توان ترک کرد،یک روزه یا چند روزه می توان از اعتیاد رهایی جست و از این دست مزخرفات.



*اسکیزوفرن یکی از انواع اختلالات شخصیتی است که فرد مبتلا به آن دارای هذیان و توهم فراوان می باشد.در این گونه افراد گفتار و افکار آشفته و پریشان است.شخص مبتلا به اسکیزوفرن رابطه اش با واقعیت و دنیای واقعی قطع می شود.اسکیزوفرنی را با بستری شدن و دارو درمانی می توان کنترل کرد اما این اختلال درمان صددرصد ندارد.


مــحــدثــه ...
۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۰۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
به سه مصیبت بزرگ گرفتار شدم.

اولی ننوشتن.چه توی دفتر خاطراتم و چه توی این وبلاگ.
دست و دلم به نوشتن نمیره،مخصوصا توی این وبلاگ.تا میام تو وب بنویسم مدام به خودم می گم که چی حالا؟می نویسی که چی بشه؟کلی پست پیش نویس شده که ناقص نوشتمشون دارم.

دومی دعا نکردن.یادم نمیاد آخرین باری که دعا کردم کی بوده.

و سومین مصیبت هم گریه نکردنم هست.ماهاست گریه نکردم.مدت های زیادی هست که بغض هام رو می خورم ونمی ذارم به گریه تبدیل بشن.و چه انرژی از من برده این گریه نکردن ها.



**سال نوتون هم مبارک،صدسال به این سال ها و از این صحبت ها :)



مــحــدثــه ...
۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۵ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۵ نظر