مـنِ پـنـهـان

در من زندانی ستمگری بود که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد...
«شاملو»

طبقه بندی موضوعی

 من بسترِ رخ دادن عشق را در نبودن می‌بینم. به طور طبیعی درونِ هر یک از ما خلاء‌های زیادی وجود دارد، حفره‌های روحی کوچک و بزرگ. امّا از میان این خلاء‌ها و حفره‌ها، یکی از همه عمیق‌تر است. آنقدر عمیق که می‌تواند خودآگاه یا ناخودآگاه بر تمام رفتارها و انتخاب‌های ما تأثیر بگذارد. گویی که همه‌ٔ ما شبیه به پازلی هستیم که یک قطعه یا جزئی از ما نیست، گم‌ شده. و ما به کسی تمایل پیدا می‌کنیم که آن قطعهٔ گمشده یا لااقل مشابه‌اش را نزد او بیابیم. حالا این قطعهٔ گمشدهٔ پازل، این خلاء‌ها و حفره‌های وجودی چه‌ها هستند؟! خب برای هرکس متفاوت است. برای کسی می‌تواند احساس امنیتی باشد که ندارد، آرامشی که جای آن را در زندگی خود خالی می‌بیند، میل به دوست داشتن دیگری یا دوست‌داشته شدن توسط دیگری، میل به داشتن یک تکیه‌گاه و هزار و یک خلاء دیگر که جرقهٔ عشق را می‌زند و مجاورت و صمیمیتی که در گذر زمان حاصل می‌شود شعلهٔ این عشق را زیادتر می‌کند. با این وجود انگار که همیشه باید چیزی وجود نداشته باشد تا عشق بوجود بیاید.

*

وانگهی عشق هر تعریفی هم که داشته باشد، مهم نیست. حقیقتش من هرگز نخواستم که درگیر این احساس شوم. نخواستم تجربه‌اش کنم، نخواستم درگیر هیچ رابطهٔ دونفره‌ای شوم. حتی اگر احساس خوشایندی هم بوجود می‌آمد سریع صدایش را در درون خود خفه می‌کردم. راستش را بخواهید من عشق را نفهمیده‌ام. اگر فیلم عاشقانه‌ای دیدم یا به آهنگ عاشقانه‌ای گوش سپردم، لذت می‌بردم اما فهم عمیق عشق به نمایش‌درآمده، یا عشقی که بر روی نت‌های موسیقی نشسته برایم مشکل بوده و هست. درک عشق برای من سخت است. ذهن من، ذهن عشق‌پذیری نیست. ذهنم هزار و یک سؤال و بازخواست برایم ردیف می‌کند که آن احساس خوشایند را برایم زهرمار کند. شاید این یکی از قمارهای بزرگی است که بر سر زندگی‌ام کرده‌ام. من پروندهٔ ازدواج را برای همیشه برای خودم بسته‌ام، ابراز عشق هیچ‌کس را به خودم نپذیرفتم، درخواست آشنایی و پاپیش گذاشتن  هیچ‌کس را قبول نکردم. اگر عاشق شوم چه؟! باز هم این پرونده را بسته نگه‌ خواهم‌داشت؟ راستش را بخواهید می‌توانم با اطمینان و جرأت بگویم که من هرگز عاشق نخواهم شد. من ذهن خودم را بهتر از هرکس دیگری می‌شناسم. تنهایی را و به تنهایی پر کردن خلاءهای روحی را به هر چیزی ترجیح داده‌ام. خواستم فقط به خودم تکیه کنم و کسی را وارد زندگی خودم نکنم. نمی‌دانم شاید هم جرأت و جسارت تجربه کردن همچین موضوعی را ندارم. نمی‌توانم انکار کنم که هنوز هم میان من و احساساتم، برای شناخت بیشترشان حائل و مانعی وجود دارد. به هر روی در نظرم خیلی خیلی دور و بعید است که روزی عاشق شوم و یا ازدواج کنم و حدس می‌زنم این دو موضوع هرگز در زندگی من اتفاق نخواهند افتاد. عشق همان میهمان ناخوانده‌ای است که هرگز برای مهمانی به خانهٔ منِ مهمان‌گریز سر نخواهد زد.

فیلم امیلی را دیده‌اید؟! دوستش داشتم، بسیار شبیه به هم بودیم. اما من جرأت و جسارت امیلی را برای مواجه شدن با خودم و احساساتم، برای رقم زدن آن پایان ندارم. من نمی‌توانم آخرش را به خوبی امیلی تمام کنم.

 

عنوان: شاملو

 

مـحـدّثـه ...
۱۸ مهر ۹۹ ، ۰۰:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰ نظر

چی‌ شد که کرونا گرفتم؟

حقیقتش خودم هم دقیق نمی‌دونم، چون رعایت می‌کردم و رفت‌وآمدها رو تقریباً ترک کرده بودم و فقط سرکار می‌رفتم. احتمال می‌دم یا آدم‌های محل کار، یا بسته‌های پستی که سفارش می‌دادم، یا اسنپ که سوار می‌شدم. نمی‌دونم.

 

کرونا چطوری شروع شد برام؟

خیلی عجیب. ساعت هشت و نیم شب بود که احساس سرماخوردگی داشتم، یه خرده ورزش کردم و پونزده دقیقه بعد چنان ضعفی گرفتم که تا ۲۰دقیقه کف زمین دراز کشیده بودم و بعد تب کردم.

 

چه علائمی داشتم و چقدر طول کشیدند؟

حدوداً نزدیک چهار هفته علائم رو داشتم.

تب که کردم، بعدش حس بویایی و چشاییم از بین رفت. تنگی نفس گرفتم، به خصوص صبح که از خواب بیدار می‌شدم و شب‌ها شدید بود. ضعف، بدن درد، مشکلات گوارشی داشتم‌. و بی‌خوابی! یه چیز می‌گم یه چیز می‌شنوید. همین که سرم میذاشتم رو بالشت که بخوابم انگار مغزم فرمان می‌گرفت که با بروبچ موجود در کله‌ام عروسی و جشن راه بندازن، همینقدر هشیار و فعال. تقریباً تا پنج صبح بیدار بودم و از اون ور هشت صبح از خواب بیدار میشدم.

 

بعد از خوب شدن آیا باز هم علائم برمی‌گشتند؟ از پساکرونا بیشتر برایمان بگو ای شیخ.

بله. تو اون چهار هفته پیش میومد تنگی نفس نداشتم ولی یکی دو روز بعد باز برمی‌گشت.

همونطور که تو پست قبلی هم گفتم حتّی بعد از خوب شدن هم نهضت همچنان ادامه دارد و کرونا سمج‌تر از این حرف‌ها هست. بعد از خوب شدنم، روزی نبود که درد به یه جای بدنم نیفته. چند روز میزد به کل پام، به دستم، کمرم، حدوداً ۱۰ روز اطراف قلبم و خود قلبم درد داشت. کلاً همهٔ اندام رو درگیر می‌کنه. الآن تقریباً نزدیک چهار ماه هست که از اوّلین روزی که مبتلا بودم می‌گذره. تا همین چند هفته پیش یهو پیش میومد یه روز بویایی یا چشاییم رو از دست می‌دادم.

 

ای شیرِ زخم خورده، چگونه از خودت مراقبت کردی؟ از توصیه‌های مراقبتی-بهداشتی برایمان بگو.

خب من ده تا توصیهٔ اولم اینه که استرس نداشته باشید! باور کنید استرس میتونه علائم رو ده برابر تشدید کنه. مطمئن باشید که حال‌تون خوب میشه. من تو اون دوران اصلاً اخبار نگاه نمی کردم. توصیه‌های پزشکی رو انجام میدادم، قرص‌های تجویزی رو می‌خوردم، اما در کنارش مدام مایعات می‌خوردم. یه داروی گیاهی هم من مصرف می‌کردم. زیاد عسل بخورید. هرشب دمنوش آویشن و زنجبیل تازه دم کنید و بخورید. پونه هم خوبه. سوپ بخورید. از کرم و عطر و مواد شویندهٔ معطر تو دوران ابتلا استفاده نکنید اصلاً. پنجره‌های خونه رو باز بذارید تا هوای آزاد تو خونه جریان داشته باشه. استراحت داشته باشید. شیر بادوم و شیرپسته بخورید. من اوایل مریضی اشتهام رو از دست دادم ولی اواخر بیماری خیلی گرسنه‌ام میشد. حسابی بدن‌تون رو تقویت کنید. تو این دوران واقعاً بدن ضعیف میشه پس لازمه بنیهٔ کافی رو داشته باشیم تا بدن بتونه خودش رو بازسازی کنه.

باز هم تکرار می‌کنم استرس نداشته باشید که همین استرس بهترین رفیق و همنشین کرونا هست.

​​​​​​

امیدوارم هم خودتون و هم عزیزان‌تون سالم و سلامت باشید و مبتلا نشید و اگر هم خدایی نکرده مبتلا شدید زود زود خوب بشید.

اگر سؤالی دربارهٔ این موضوع دارید من در خدمتم :)

 

 

مـحـدّثـه ...
۰۲ مهر ۹۹ ، ۲۳:۳۱ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲ نظر

۲۳سالگی‌ام که در بیست و سوّم مرداد به اتمام رسید می‌توانم بگویم پرحادثه‌ترین سنی بوده که تا به الآن داشته‌ام. اولش با عمل چشم و دو ماه درگیری با عوارض بیهوشی شروع شد، اواسطش سر هیچ و پوچ زانوی مبارکم به فنا رفت و مینیسکش آسیب دید و رباطش کش آمد و بغضی سنگین بر گلویم نشاند و پس از گذشت هفت ماه، هنوز هم نمی‌توانم نمازم را بدون کمک از صندلی بخوانم. کمی بعدترش استخوان دردهای شدید بر دستم نازل میشد که درد امانم را می‌برید، و بالأخره کمی مانده به ۲۴سالگی غول مرحله‌ٔ آخر هم که ابتلا به کرونا بود به سراغم آمد و پروندهٔ ۲۳سالگی من ختم بخیر شد! البته خدمت‌ شما عزیزانم عرض کنم که در رابطه با کرونا نهضت همچنان ادامه دارد و اگرچه که خوب شده‌ام امّا برخی علائمش دوباره برمی‌گردند و برخی علائم جدید پساکرونایی گرفته‌ام. خلاصهٔ کلام این که اسیر شده‌ایم از دستش. ول کن هم نیست بی‌وجدان، حالا دلم می‌خواست به شادمانی بی‌دلیل مبتلا می‌شدم، یحتمل در حد یک عطسه که می‌خواهد بیاید امّا نمی‌آید خودش را نشان می‌داد و زودی فلنگ را می‌بست و فرار می‌کرد. دیگه ول کن ما رو جون عزیزت  :/

خب برویم سر ادامهٔ حرفم.

یک ماه مانده به ۲۳ سالگی برای اوّلین بار شاغل شدم و یک ماه مانده به بیست و چهار سالگی، استعفا دادم. اگر با آدم‌های عجیب و غریب در این یکسال آشنا شدم در کنارش آدم‌های خوبی هم سر راهم قرار گرفتند که حضورِ کوتاه‌شان برایم غنیمت بود و هست. اگر حماقتِ آدم‌های پرمدعا و رذالتِ مدعیانِ درستکاری را دیدم، در کنارش حضورِ بااصالت‌های بی‌ادعا را هم حس کردم، اگرچه تعدادشان کم بودند. احساس می‌کنم سن که بالاتر می‌رود چیز جدید و خاصی در بیرون از خود دیگر اتفاق نمی‌افتد، یا نه بهتر است بگویم اتفاق می‌افتند امّا دیگر برای آدم چشمگیر نیستند. انگار همه‌چیز درونی‌تر می‌شود، درون مهم‌تر می‌شود تا آن بیرون و اتفاقاتش. واقعیت‌های دردآور زندگی را بیشتر پذیرفتم، ابهام‌ها را بیشتر تحمل کردم، نادانی خودم را بیشتر حس و درک کردم و شاید همین‌ها باعث شدند اندکی آسوده‌تر از سال‌های گذشته زندگی کنم علیرغم آنکه مشکلات و رنج‌ها و عودکردن برخی دردهای روحی بیشتر هم شدند! امّا این یکسال در کنار همهٔ این‌ها آسودگی عجیبی داشتم! 

حالا امّا در اوّل راهِ ۲۴سالگی‌ام که یک ماه هم از آن گذشته، مثل سابق که غم بر دلم می‌نشست از این که یکسال به سنم اضافه شده امّا درخور سنم به پختگی نرسیده‌ام! غمگین نیستم! مثل سال‌های قبل در آستانهٔ سن جدید خودم را شماتت نمی‌کنم که وقت تنگ شده برای آن رشدی که همیشه در ذهنم آرزویش را داشته و دارم. از شما چه پنهان من برای ۲۴سالگی‌ام غمگین نیستم. تهِ تهِ قلبم احساس خوبی نسبت به سن جدیدم دارم! احساس می‌کنم تازه اوّل راه هستم، احساس می‌کنم در یک نقطهٔ شروع قرار گرفته‌ام. دروغ چرا، من به ۲۴سالگی‌ام خوشبین هستم، نمی‌دانم چرا امّا هستم! این را می‌دانم که قطعاً مشکلات و رنج‌ها باز هم به سمتم هجوم خواهند آورد امّا امید دارم که همین رنج‌ها به من رشد بیشتر خواهند بخشید. من به امید همین رشد و پختگی و شاید دلایل دیگر که هنوز خودم هم نمیدانم چیست، حس بسیار خوبی در دلم نشسته است.

 

مـحـدّثـه ...
۲۴ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

اگر واقعاً کرونا یه ویروس دست‌ساز! باشه، احساس می‌کنم هشتاد درصد ملاتش رو از من و زندگیم برداشتن قاطی این ویروس کردند انداختن به جون ملت. حالا چرا؟ چون زندگی من یه جوریه که وقتایی که احساس می‌کنم همه‌چی به خوب‌ترین شکل ممکن داره پیش میره یهو خودِ مبارکم گند می‌زنم به همه‌چی و گاهی هم خود زندگی مشت محکمی بر دهان منِ مظلوم میزنه و فاتحانه می‌گه حال کردی حاجی؟ نبینم دیگه انقدر قاطعانه احساس پیروزی کنیا قشنگم. این یه چیکه ویروس هم همینطوری غافلگیرت می‌کنه. فکر می‌کنی حالت خوبه و دیگه احوالات بد رفتن ولی یهو دوباره علائم بیماری رو طبق‌طبق به محضر مبارک آدم نزدیک میکنه و بعد طبق‌ها رو تو صورت آدم پیاده و درگیرت می‌کنه. کپی برابر اصل زندگی منه این!! چه جسارتا واقعاً.

 

​​​​​​

مـحـدّثـه ...
۰۶ تیر ۹۹ ، ۲۲:۴۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

رعایت کنید فرزندان من.

اگر اجباری براتون وجود نداره از خونه بیرون نرید.

ما خیلی رعایت کردیم ولی متأسفانه به خاطر شغلم به شخصی برخوردم که رعایت نمی‌کرد و مبتلا بود. خوب که همه رو مریض کرد و تست ما مثبت شد، سرآخر خودش رفت تست داد :/

مواظب خودتون باشین، از خودتون مراقبت کنید، ارتباط با دیگران رو به حداقل برسونید که هیچ چیزی ارزش حتی یک دقیقه تحمل تنگی نفس این بیماری رو نداره!

اگر هم دوست دارید بدونید علائمی که داشتم و دارم چیا هستند، بهتون میگم.

تب، سردرد، سرگیجه، که این سه تا رو چهار روز اول داشتم. بعد از دست دادن حس بویایی و چشایی، تنگی نفس، کوفتگی‌ بدن. بوده اوقاتی که تصور کردم حالم دیگه خوبه ولی باز علائم عود کردند.

 

+من حالم داره بهتر میشه خدا رو شکر، نگران نباشید :)

 

 

مـحـدّثـه ...
۳۱ خرداد ۹۹ ، ۱۴:۲۲ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۵ نظر

خب عزیزان دل‌انگیز. همونطور که مستحضر نیستید! تست کرونای من مثبت شده و بله، من هم مبتلا به کرونا شدم. دعا کنید از همون کروناهایی باشه که مسئولین گرفتند ولی سالم‌تر شدند!

 

 

مـحـدّثـه ...
۲۶ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۲۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

هنوز هم همه چیز به اندازه‌ی گذشته برایم مبهم است. هنوز هم سردرگمی‌ها جای پایش در زندگی من محکم است. هنوز هم سؤال‌ها زیادند و پاسخ‌ها کم. اما چه شده که دیگر به شدتِ سابق در خود نمی‌پیچم؟ چه شده که مثل سابق آن احوالاتِ سیاه را یا کم تجربه‌ کرده‌ام و یا اگر باز هم تجربه شده، به شدت سابق آزاردهنده نبوده؟ چه شده که جنس احوالاتم تغییر کرده؟ بیرون عوض شده؟ قطعاً نه. هیچ‌چیز عوض نشده، حتی در یک جاهایی بدتر هم شده. اگر تغییری رخ داده از بیرون نیست، از درون من است. در گذشته توقعم از زندگی زیاد بود. رنجِ کم‌تر می‌خواستم، هدف و مقصد مشخص می‌خواستم، لااقل اگر وجود رنج حتمی بود آرامش داشتن را حق خودم می‌دانستم. می‌خواستم زود به عمق برسم، زود همه‌چیز برایم روشن شود. همین‌ها بودند که دردها را به سمتم روانه می‌کردند.

اما الآن، رنج‌های مضاعف را پذیرفته‌ام، به دنبال آرامش دیگر نیستم، حتی دیگر آن را حق و سهم خودم هم نمی‌دانم. امیدِ شنیدن پاسخ را از روی خیلی چیزها برداشته‌ام. هدف؟ هنوز هم نمی‌دانم چیست اما می‌خواهم در مسیرْ بودن را تمرین کنم. پذیرفته‌ام ابهام و تاریکی برخی چیزها ممکن است هرگز برایم روشن نشود. ممکن است نه الآن که در پنجاه سالگی اندکی به عمق نزدیک‌تر شوم! شاید هم نشوم، چه می‌دانم :) مهم در مسیر بودن است. به هر حال تفاوت امروز و دیروز من در توقعاتی‌ است که سعی کردم از زندگی خود حذف‌شان کنم. نمی‌دانم، شاید الکی دارم این قضایا را به هم می‌بافم و این ذره‌ای آرام بودنِ امروزِ من نشان از یک بی‌اصالتیِ وجودِ من دارد. یک اتفاق و احوالی که خوب نیستند، که می‌خواهم خوب جلوه بدهم‌شان اما خوب نیستند. پشت‌شان گرگی نشسته که به وقتش باز هم مرا خونین و زخمی کند. نمی‌دانم، واقعا نمی‌دانم :)

 

*نام کتابی است از انتشارات ترجمان

 

 

مـحـدّثـه ...
۲۰ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

یه وقتایی هم از یاد می‌برم که

 کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 کار ما شاید این است

 که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

اگرچه که ممکنه هی از خودم بپرسم افسون گل‌سرخ به چه کارم میاد وقتی شناساییش شدنی نیست. اما خب، یه وقتایی هم یادآوریش برام لازمه، که آروم بگیرم یه ذره.

 

مـحـدّثـه ...
۱۶ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

قبل از آنکه دست چپ و راستم را از هم تشخیص دهم و خودم و اطرافم را بهتر بشناسم، او را دیدم و شناختم و در کنارش خو گرفتم. با او بود که دنیا و هر آنچه که در او هست برایم زیبا‌تر و دل‌انگیز‌تر شده بود. من بزرگ می‌شدم و او در این لحظات ثانیه‌ای مرا بی‌خودش رها نمی‌کرد. من هم رهایش نمی‌کردم. من قد می‌کشیدم در حالی که عشقش در دلم عمیق‌تر می‌شد. رفاقتمان عمیق بود. حقیقتش دیگر چگونگی دنیای قبل از او چندان در خاطرم نمانده. در خوشی و ناخوشی با هم بودیم. گاهی از دستش خسته می‌شدم، آنوقت‌ها که جاهل و کودک بودم عصبانیتم را سر او خالی و اذیتش می‌کردم، بارها شکستمش اما هرگز لب به شکایت باز نکرد. می‌دانید، با وجودش سبک زندگی متفاوتی را نسبت به بقیه تجربه کردم. شده تا به حال درون قطره‌های باران بنشینید و از درونش بیرون را تماشا کنید؟ او مرا توانا به این کار می‌کرد. کافی بود در هوای بارانی بیرون بروم، قطره‌های باران را می‌گرفت و جلوی چشمان من قرار می‌داد، گویی که من در دل این لطافت نشسته‌ام و دنیا را به تماشا گرفته‌ام. تا به حال شده اراده کنید و مه سراسر اطرافتان را بگیرد؟ برای من میلیون‌ها بار شده. کافی بود فنجان داغ پر شده از چاییم را نزدیک دهانم بیاورم و کمی آن را فوت کنم، آنوقت رفیق دیرینه‌ام به ثانیه نکشیده، تمام اطرافم را مه‌آلود می‌کرد و من جز مه چیزی نمی‌دیدم. وجود او بود که باعث شد من از کودکی به شنیدن واژه‌ی چهارچشمی از پسرهای همسایه و پسرعمه‌هایم که خداوند بر تباهی‌شان بیفزاید آشنا شوم. حضور منوّر او بود که باعث آشنایی من با مریخی‌ها شد. مریخی‌ها را می‌شناسید؟ همان‌ها که وقتی رفیقم را با من می‌دیدند او را از من می‌گرفتند و در حالی که کم مانده انگشتان مبارکشان را در چشم و چال آدم فرو کنند، عدد دو را نشان می‌دادند و می‌گفتند این چند است؟ و وقتی شما عدد دو را با صدایی رسا که اندکی هاج و واج در آن مستتر شده، به آنان می‌گفتید  با چشمان باباقوری‌شان که کم مانده از حدقه بزند بیرون می‌پرسیدند تو که می‌بینی، پس این رفیقت را چرا در کنار خودت نگه داشته‌ای؟ گویی که حضور رفیق من در کنارم به منزله‌ی داشتن همان عصای سفید معروف در دست، است. از شما چه پنهان، حتی حضور او بود که مرا خوشکل‌تر می‌کرد، البته اگر چه که من بدون عینک هم نه تنها از آن ملکه‌های زیبایی کذایی که هر سال انتخاب می‌شوند، که از کل دنیا زیباترم (سه تا ماشالله بگین، خودشیفته هم خودتونید) ولی خب با عینک حتی از خودم هم قشنگ‌تر می‌شدم. از خواب که بیدار می‌شدم اول از همه به دنبال او می‌گشتم، گاه از تخت می‌افتاد و خودش را زیر تخت پنهان می‌کرد و برنامه‌ها داشتم تا پیدایش می‌کردم. رفته‌ رفته گاهی به سرم می‌زد رهایش کنم. شماره‌ی چشمانم به هشت رسیده بودند. از این که نکند به ده و حتی بیشتر برسد، از ضخیم‌تر شدن شیشه‌های رفیقم می‌ترسیدم. مشکلی نداشتم که دنیا را از پشت این قاب‌های شیشه‌ای ببینم‌. اما همان ترس و البته شوق بدون عینک دنیا را دیدن، من را به دکتر و عمل کشاند. شماره‌ی چشمانم در عدد هشت که ثابت ماند، من برای همیشه از رفیقم، از یار دیرینم، از صمیمی‌ترین دوستم جدا شدم. دو ماه هست که دیگر در کنارم نیست‌. شاید مرا دیوانه خطاب کنید اما بعد از عمل چشمانم، نگاهم که به عینکم می‌افتاد بغض گلویم را می‌فشرد. عینک‌ها را همه در گوشه‌ای از کمد گذاشتم که نبینمشان. امروز دلم عجیب برای عینکم، این رفیق قدیمی تنگ است. هفده‌سال رفاقت چیز کمی نیست. باورم نمی‌شود این همراهی دائم به پایان رسیده است. شاید برایتان خنده‌دار باشد اما اگر حضورم در جمع نبود، نوشتن این پست بغضم را می‌شکست و به گریه می‌نشستم. از همان گریه‌هایی که در برنامه‌کودک‌ها گویا دو شلنگ در دو چشم شخصیت‌ها به کار گرفته بودند و به هنگام گریه تا ده متر آنطرف‌تر را آبیاری می‌کردند. شما بگویید من چگونه دلم هوای قدیمی‌ترین و باوفاترین رفیقم را نکند؟ من دلم برای عینکم تنگ شده.

 

مـحـدّثـه ...
۲۲ آذر ۹۸ ، ۱۲:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

 مادرم تو بیست و سوم مرداد، وقتی که بیست و سه ساله بود من رو به دنیا آورد و بیست و سوم مرداد امسال، من بیست و سه ساله شدم. قشنگ نیست آخه؟

می‌دونی چیه، من از بیست و سه سالگیم خیلی توقع‌ها داشتم. مگه بیست و سه سالگی سن پخته شدن و تثبیت شدن نباید باشه؟ بیست و سه زیاده، دیگه کم نیست، بیست و سه عین بزرگ شدنه. نیست مگه؟ فکر می‌کردم وارد بیست و سه که می‌شم اول راه موقعیت‌هایی هستم که می‌خواستمشون ولی حالا نه، نیستم، اصلا هم معلوم نیست کی تو اون موقعیت‌ها قرار بگیرم. حالا درست توی اول راه بیست و سه سالگیم وارد شرایطی شدم که هرگز تصورشون رو نمی‌کردم. خوبه، این موقعیت‌های جدید پیش‌بینی نشده هم خوبن، ولی اونی که من می‌خواستم نبودند، اما اینا هم قشنگ هستند. می‌دونی چیه، حس ورزشکار تازه‌کاری رو دارم که وارد رینگ بوکس شده و با ضربه‌های نه چندان قدرتمند مدام پخش زمین می‌شه. من الآن همین ورزشکارم، مشت‌ها مدام به سر و صورتم می‌خورن ولی دیگه نمی‌خوام زمین بخورم، نمی‌خوام با یه مشت ساده از پا بیفتم، محکم وایمیستم، بذار مشت بزنن، مگه همین مشت‌ها منو قوی‌تر نمی‌کنه؟ پس بذار زندگی هر چقدر می‌خواد مشتم بزنه تا قوی‌تر بشم، تا دیگه از مشت‌های ساده دردم نگیره. بذار اگر درد کشیدن و از درد به خود پیچیدنی هم هست تو رینگ بوکس نباشه، تو خلوتم باشه، واسه خودم باشه فقط. اول بیست و سه سالگیم توی این رینگ خودم رو آماده کردم واسه مشت‌های قوی‌تر، می‌خوام وایستم محکم، حتی اگه سر و صورتم رو خون برداره، و درد به مغز استخونم رسوخ کنه، من می‌ایستم، انقدر محکم که دیگه هر مشتی نتونه به سادگی من رو از پا در بیاره و ضعیفم کنه. انقدر قوی میشم که حتی اگر زمین هم خوردم بتونم خون رو از سر و صورتم پاک کنم و باز هم محکم رو پای خودم وایستم.

 

 

مـحـدّثـه ...
۲۶ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۳۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

 سخت‌ترین تصمیمی بود که باید می‌گرفتم. ماندن و خود را در دل اتفاقات از پیش تعیین نشده انداختن. چاره‌ای جز ماندن نبود. اگر می‌رفتم حالم بهتر می‌شد، خیلی بهتر از الآن اما با رفتن من کسانی دیگر به زحمت می‌افتادند و برخلاف من راحت نبودند. اگر می‌رفتم دیگری باید هزینه‌ی گزافی می‌داد و حالا که ماندم بار این هزینه‌ی گزاف تنها بر دوش من است. من نمی‌خواستم بمانم اما به هر دلیلی نشد. نشد که بروم. حالا مجبور به ماندن هستم. می‌دانم بهای این ماندن را با روحم پرداخت خواهم کرد. می‌دانم خارهای ماندن مدام بر روحم خراش خواهند انداخت، حتی همین الآن هم حسشان می‌کنم، خراش، زخم، رد خون، درد...  اما چاره‌ای جز ماندن نبود. حالا تنها کاری که می‌توانم در حق خودم بکنم این است که پوست‌کلفت‌تر بشوم تا خارهای ماندن بیش از پیش زخم‌های مرا عمیق‌تر نکنند. اعصابم تیر می‌کشد، روانم از درد به خود می‌پیچد، روحم کرخت شده و می‌دانم اگر به فکر خودم در این وضعیت نباشم اوضاعشان بدتر هم خواهد شد. من ماندم و می‌دانم بابت این ماندن تا ابد به خودم مدیونم.

اما ای کاش سال‌ها بعد وقتی به این برهه از زندگیم فکر می‌کنم گذر زمان به من نشان دهد که تصمیم امروزم درست بود. کسی چه می‌داند زندگی برایش چه خواب‌هایی دیده. شاید همین ماندن مرا قوی‌تر از هر زمان دیگری بکند و خب چه از این بهتر.

 

+من خیلی ازتون ممنونم که اینجا رو می‌خونید و مهمل‌بافی‌های من رو تحمل می‌کنید. اما احساسم(که اغلب هم بهم دروغ نمی‌گه) هی بهم می‌گه چندنفرتون از سر رودربایستی اینجا رو دنبال می‌کنید. خلاصه‌اش این که رفقا راحت اون دکمه‌ی قطع دنبال رو بزنید و خودتون رو از اینجا خلاص کنید. راحت باشین بابا :)

 

​​​​​​

مـحـدّثـه ...
۲۲ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۱۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر